🧘♂️Arézou
آرزو
Le symbole de la sincérité
اول ژوئن ۲۰۲۶، سه سال از روزی گذشت که خواهر نازنینم، آرزو، ما را ترک کرد.
آرزوی من افسرده نبود؛ آرزو فرسوده شده بود.
او فریادی عمیق از سرِ درماندگی کشید و سپس رفت.
رفتنش، که انتخاب خودش بود، نشان از رنجی عمیق و درونی داشت. آن رفتار که بارها تکرار شده بود، بیش از هر چیز، شبیه فریادی خاموش برای کمک بود.
پس از رفتنش، من نیز فریاد زدم، اما هیچ نشانهای در پاسخ دریافت نکردم؛ سکوت، تنها همدمِ این انتظارِ بیپایان شد.
امروز، روح او همچنان در کنار من است. من در میان دوستانی زندگی میکنم که او عمیقاً دوستشان داشت؛ با خاطراتش، عکسهایش، نامههایش و یادگارهای دیگری که هنوز عطر حضورش را با خود دارند.
آرزو برای من، نمادِ صداقت، پاکی و درستکاری بود.
سوزان
Le 1er juin 2026, trois années se sont écoulées depuis le jour où ma très chère sœur, Arézou, nous a quittés.
Mon Arézou n’était pas dépressive ; Arézou était profondément usée par la vie.
Elle a lancé un cri venu des profondeurs de son désespoir, puis elle est partie.
Son départ, qu’elle a elle-même choisi, témoignait d’une souffrance intérieure immense. Ce geste, qui s’était répété à plusieurs reprises, ressemblait avant tout à un appel silencieux au secours.
Après son départ, c’est moi qui ai crié. Mais je n’ai reçu aucun signe en retour ; le silence est devenu le seul compagnon de cette attente sans fin.
Aujourd’hui encore, son esprit demeure à mes côtés. Je vis entourée des amis qu’elle aimait profondément, de ses souvenirs, de ses photographies, de ses lettres et des autres précieux témoignages de sa présence, qui portent encore le parfum de son existence.
Pour moi, Arézou était le symbole de la sincérité, de la pureté et de l’intégrité.
Soozan
🧘♂️En mémoire de
Khanoom Khanoomâ
ياد بودی از خانم خانما
La Reine de la richesse
میخوام بنویسم…
۴۵ سال از رفتنِ گلِ امیدِ زندگیمان گذشت…
بار دیگر در سالگردِ از دست دادنِ مامان نازنینمان، خانم خانما کلبادی، نشستهام؛ اما این بار، بیشتر از همیشه تنها و غمگینم، چون آرزو هم دیگر کنارم نیست و نبودنش، غمِ این روز را برایم چند برابر کرده است.
مامان عزیزمان، در گرمای تابستان، قلبِ مهربانش از تپش ایستاد و برای همیشه از پیشِ ما رفت. رفتنش آنقدر ناگهانی بود که هنوز هم باورش برایم سخت است.
وقتی خبرِ رفتنش را از هزاران کیلومتر دورتر شنیدیم، دنیا روی سرمان خراب شد و غمی بزرگ دلِ همهٔ ما را گرفت.
هوا هرچقدر هم گرم باشد، یادِ مامان، خانم خانما کلبادی، همیشه اشک را به چشمانم میآورد. مهربانی و خاطراتش هیچوقت از یادم نمیرود.
او فقط مادرمان نبود؛ پناه، تکیهگاه و فرشتهٔ زندگیِ ما بود. با رفتنش، زندگیمان برای همیشه تغییر کرد و جای خالیاش هیچوقت پُر نشد.
روحش شاد و یادش همیشه زنده باد.
آرامشِ روحِ پاکت، بزرگترین آرزوی من است.
میخوام بنویسم…
در آستانهٔ چهلوپنجمین سالِ جدایی، من، سوزان، این بار تنها، از هزاران کیلومتر دورتر، با تمام وجود به یادت سر تعظیم فرود میآورم.
میخوام بنویسم…
آرزو دیگر کنارم نیست، اما نام و یادش همیشه در کنار نام و یادِ تو زنده خواهد ماند.
یادِ هر دوی شما تا همیشه در قلبم خواهد ماند.
Je veux écrire…
Voilà 45 ans que la fleur de l’espoir de notre vie nous a quittés…
Une fois de plus, en ce jour anniversaire de la disparition de notre chère maman, Khanoom Khanoomâ KOLBADI, je suis plongée dans le deuil. Mais cette année, je me sens plus seule et plus triste que jamais, car Arézou n’est plus à mes côtés. Son absence rend la douleur de cette journée encore plus profonde.
Notre chère maman, en pleine chaleur de l’été, a vu son cœur si généreux cesser de battre et nous a quittés pour toujours. Son départ fut si soudain qu’il m’est encore difficile de l’accepter.
Lorsque nous avons appris cette terrible nouvelle, à des milliers de kilomètres de distance, notre monde s’est effondré et une immense tristesse a envahi nos cœurs.
Aussi chaud que soit l’été, le souvenir de maman, Khanoom Khanoomâ KOLBADI, fait toujours monter les larmes à mes yeux. Sa bonté et les souvenirs qu’elle nous a laissés ne s’effaceront jamais.
Elle n’était pas seulement notre mère ; elle était notre refuge, notre soutien et l’ange de notre vie. Depuis son départ, notre existence a changé à jamais, et le vide qu’elle a laissé ne pourra jamais être comblé.
Que son âme repose en paix et que son souvenir demeure vivant à jamais.
La paix de ton âme est mon plus grand souhait.
Je veux écrire…
À l’aube du quarante-cinquième anniversaire de ton départ, moi, Soozan, cette fois seule, à des milliers de kilomètres de toi, je m’incline devant ta mémoire avec tout mon cœur.
Je veux écrire…
Arézou n’est plus à mes côtés, mais son nom et son souvenir vivront à jamais aux côtés des tiens.
Le souvenir de vous deux restera à jamais gravé dans mon cœur.
🍁Grand Hôtel
گراند هتل
Monument historique du Grand Hôtel
de Sâri – MAZANDARAN
🍁
🍁Les paroles de Vassimeh Kolbadi
سخنان وسيمه کلبادی
سال ۱۳۹۴
Les paroles de Vassimeh Kolbadi, fille aînée de
Khanoom Khanoomâ et d’Ali-Akbar Khan
Année 2014
هاتف جون، نوهٔ عزيز من، از من خواستی که از زندگيم و از آمدنم به آمريکا و بقيهٔ چيزها صحبتی بکنم تا بعد برای دختر عزيزت بازگو کنی.
من در سال ۱۹۲۸ در شهر کوچک ساری شمال ايران بدنيا آمده ام، پدرو مادرم هر دو با هم پسر عمو و دختر عموبودن و از يه خونوادهٔ بسيار متمولی يعنی در واقع فعودالی که زمينهای زيادی داشتن. در دورهٔ کودکی من به دليل اصلاحاتی که در مملکت شده بود ملکها را گرفته بودن اما زندگی آنها بسيار ساده و من بچهٔ اول و تقريبأ تا ۹ سالگی منحصر بچهٔ آنها بودم، بعدأ سه خواهر و يه برادر ديگه بدنيا آمد و من ۱۸ سالم بود که برادرم بدنيا آمد و ۲۰ سالم بود که با شخصی که در تهران بود و خواهرش برای ديدن تولد برادرم آمده بود عروسی کردم.
در سال ۱۳۲۷ به تهران آمدم و ساکن تهران شدم، دختر تنهايی که به جز محيط کوچک ساری چيزی را نديده بود و فقط همدم و آرزويش هم دانش بود و آگاهی از دنيا و چشمهای حريصش بيشتر از دهنش آمادهٔ بلع آگاهی های زندگی بود…در يک سال بعد دختر بزرگم مريم يعنی مادر تو که دوقولو بود بدنيا آمد منتهی يکی از بچه ها يعنی دوقلوی مريم در سال بعد فوت کرد.
از اون به بعد تمام توجه من به تربيت بچه ها و ادامهٔ تحصيل شد تا اينکه در دانشگاه تهران اسم نوشتم و ليسانسم را از آنجا گرفتم و در عين حال تا شايد ۱۰ سال صاحب ۴ بچه شدم که آخرين آنها فعلأ پزشک است و همهٔ ما در آمريکا هستيم.
در سال ۱۹۸۰ به دليل رووليسيونی که در ايران اتفاق افتاد همهٔ ما منجمله شوهرم دکتر معرفت عازم آمريکا شديم. اوايل زندگی در آمريکا با داشتن ۴ – ۵ خانواهٔ ما و داشتن همچون نوهٔ عزيزی مثل تو که بيشتر اوقات بايد با من زندگی ميکرد، زندگی سخت بود ، به همين دليل سه – چهار مورد فکر کردم تا به اين نتيجه رسيدم که بيش از همه عشقم به بچه هاست و بهتره که يک نرسری باز کنم، بچه های مختلف آمدن و من به آنها علاقه مند شدم و شايد بيش از ۶۰ بچه را نگهداری کردم تا سنی که ديگر قدرت آن را نداشتم کار کنم، شوهرم هم بيمار بود و به نتيجه بدليل سرطان فوت کرد. بچه ها هر کدام تحصيل کردن، همه به دانشگاه رفتن ، دانشگاههای خوب مثل جورج تان، ام آی تی، هاروارد و بيش از همه توجه من به نوه ها شد چون بايد به مادرشون کمک ميکردم، نوه ها را بزرگ کردم و مثل بچهٔ خودم از آنها نگهداری کردم و شايد تجربهٔ تو در کودکی که با من بودی ناظر اين بودی که با اتو مبيل تو را به مدرسه ميرسوندم تا مورد تهاجم بچه های شيطان ديگه قرار نگيری.
از اينکه بعد از مدتها به آسايشی رسيديم و همه صاحب کارو شغل و زندگی شدن، خيلی خوشحالم اما سلامت از دست رفت.
به قول ايرانيان : «تبح کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را چه سود از زندگانی چون تبح کردم جوانی را».
ميپرسی که راز موفقيت من يا آسا يش من در زندگی چی بود.
اگه سوال ديگه ای هست ؟؟؟
مرسی (هاتف ميگويد)،
خوب بود؟
خيلی (هاتف ميگويد).
آسايش من البته نيميش شايد به شانس و سرنوشت ارتباط داشته باشد ولی خودم در ايجاد يک سر نوشت شريک بودم که هميشه از طبيعت يا خدا يا هرچه بنامش بگذاريد آرزو داشتم که کينه نداشته باشم، محبت به همه داشته باشم، مهربان باشم و همين هم شد يعنی درکودکی کسانی که در خانوادهٔ من کار ميکردن منو سنبل مهربونی و محبت ميدانستند، بعدأ هم بچه های من با هرکدام که زندگی کردم اونها از من راضی بودن، سعی کردم آسايش آنها را از همه جور فراهم کنم، عشق من در زندگی بچه ها و نوه های من بود و خوشحالم که در اين راه نتيجه گرفتم، همهٔ آنها سر براه و آدمها ی سالمی ببار آمدن، منجمله خود توهاتف عزيز پدر «وسيمه» ، من چون اسمم وسيمه بود به من افتخار دادی که اسم بچهٔ خودت را هم وسيمه بگذاری و دلم ميخواهد که بچهٔ تو سرنوشت منو داشته باشد، سرنوشت خوب با آسايش۰۰۰ اميدوارم تأحت تأثير احساسات قرار نگيری، همه چيز خوب و روبراه ست و امروز خوش ترين روز من است که شما را دور هم ميبينم و اميدوارم تو با زن و بچه ات آسايش فکری داشته باشی، راحتی داشته باشی و در زندگی از اينکه هر جای دنيا هستی همهٔ مردم را دوست داشته باشی، همهٔ ما چه از هر نژاد چه از هر مذهب يکی هستيم بايد بدونيد که سوالی از اين بابت بکنيم با همه عشق بورزيم و محبت داشته باشيم ، زندگی و اين سيارها را کشش و محبت به هم نگه میدارن، ما هم بايد به همين ترتيب باشيم، از دختر کوچيکت ميخواهم که اطاعت پدر و مادر را رعايت بکند و من ناظر زحمتهای هر دوی اينها در ۹ ماهگی تو بود، دلم ميخواد همينطور در بزرگی به بهترين مدرسه فرستاده بشی و بهترين و راحت ترين کارها را انتخاب بکنی ، صدمه نبينی در زندگی و قدر سلامت خود را بدونی و قدر دوروبريها و آسايش آنها را رعايت بکنی.
اين گريه اش گرفت.
Mon cher Hâtef, mon petit-fils adoré, tu m’as demandé de te parler de ma vie, de mon arrivée en Amérique et d’autres choses, afin que tu puisses ensuite les raconter à ta chère fille.
Je suis née en 1928 dans la petite ville de Sâri, au nord de l’Iran. Mon père et ma mère étaient cousins germains et appartenaient à une famille très aisée, en réalité féodale, possédant de nombreuses terres. Durant mon enfance, à la suite des réformes qui ont eu lieu dans le pays, leurs propriétés ont été confisquées, mais leur mode de vie est resté très simple. J’étais leur premier enfant et, jusqu’à l’âge d’environ neuf ans, leur unique enfant. Par la suite, trois sœurs et un autre frère sont nés. J’avais 18 ans lorsque mon frère est né, et à 20 ans je me suis mariée avec un homme qui vivait à Téhéran, dont la sœur était venue assister à la naissance de mon frère.
En 1948 (1327), je suis venue m’installer à Téhéran. J’étais une jeune fille qui n’avait rien connu d’autre que le petit environnement de Sâri, et dont le seul compagnon et le seul rêve étaient le savoir et la connaissance du monde. Mes yeux avides étaient plus prêts que ma bouche à absorber les apprentissages de la vie…
Un an plus tard est née ma fille aînée, Maryam, c’est-à-dire ta mère. Elle était jumelle, mais l’un des deux enfants, le jumeau de Maryam, est décédé l’année suivante.
À partir de là, toute mon attention s’est portée sur l’éducation des enfants et la poursuite de mes études, jusqu’à ce que je m’inscrive à l’Université de Téhéran, où j’ai obtenu ma licence. Dans le même temps, en l’espace d’environ dix ans, j’ai eu quatre enfants, dont le dernier est aujourd’hui médecin. Nous vivons désormais tous en Amérique.
En 1980, en raison de la révolution qui a eu lieu en Iran, toute la famille, y compris mon mari, le docteur Marefat, a émigré vers les États-Unis. Les débuts de la vie en Amérique ont été difficiles : avec quatre ou cinq familles autour de nous et un petit-fils aussi précieux que toi, qui vivais très souvent avec moi, la vie n’était pas simple. C’est pourquoi j’ai longuement réfléchi à plusieurs solutions, avant d’arriver à la conclusion que mon plus grand amour était celui des enfants. J’ai alors décidé d’ouvrir une crèche. Des enfants très différents sont venus, je me suis attachée à eux, et j’ai pris soin de plus de soixante enfants, jusqu’à l’âge où je n’ai plus eu la force de travailler. Mon mari était malade et il est finalement décédé d’un cancer.
Les enfants ont chacun poursuivi leurs études, tous sont allés à l’université, dans de très bonnes institutions comme Georgetown, le MIT ou Harvard. Ensuite, mon attention s’est surtout portée sur mes petits-enfants, car je devais aider leur mère. Je les ai élevés et je me suis occupée d’eux comme de mes propres enfants. Toi-même, durant ton enfance passée auprès de moi, tu as été témoin de cela, lorsque je t’emmenais à l’école en voiture pour que tu ne sois pas agressé par d’autres enfants turbulents.
Je suis très heureuse qu’après tant d’années nous ayons atteint une certaine stabilité, que chacun ait un travail, une profession et une vie, même si la santé, elle, s’est perdue. Comme le dit un proverbe iranien :
« J’ai sacrifié ma jeunesse pour construire une vie heureuse ; mais à quoi sert la vie lorsque la jeunesse est perdue ? »
Tu me demandes quel a été le secret de ma réussite ou de ma sérénité dans la vie. Une partie de cette sérénité tient sans doute à la chance et au destin, mais j’ai aussi été actrice de mon propre destin. J’ai toujours souhaité, que ce soit auprès de la nature, de Dieu ou de quelque force que ce soit, ne pas avoir de rancune, aimer tout le monde et rester bienveillante. Et cela s’est réalisé. Dans mon enfance déjà, les personnes qui travaillaient dans notre famille me considéraient comme un symbole de douceur et de bonté. Plus tard, mes enfants, avec qui j’ai vécu tour à tour, ont tous été satisfaits de moi. J’ai toujours essayé d’assurer leur bien-être à tous les niveaux. L’amour de ma vie a été mes enfants et mes petits-enfants, et je suis heureuse d’avoir vu le fruit de cet amour : ils sont tous devenus des personnes droites et équilibrées, y compris toi, mon cher Hâtef, père de « Vasimeh ».
Comme mon prénom était Vasimeh, tu m’as fait l’honneur de donner ce même prénom à ta fille, et j’en suis très fière. J’aimerais que ton enfant ait un destin semblable au mien : un bon destin, empreint de sérénité. J’espère que tu ne te laisseras pas dominer par les émotions ; tout va bien, tout est en ordre, et aujourd’hui est l’un des jours les plus heureux de ma vie, de vous voir tous réunis. J’espère que toi, ta femme et tes enfants aurez la tranquillité d’esprit, le confort, et que partout où tu vivras dans le monde, tu aimeras les gens. Nous sommes tous un, quelles que soient notre race ou notre religion. Nous devons aimer tout le monde sans distinction. La vie et cette planète tiennent grâce à l’amour et à l’affection entre les êtres humains ; nous devons être à l’image de cela.
Je demande à ta petite fille de respecter et d’obéir à ses parents. J’ai été témoin des efforts de chacun d’eux lors de tes neuf premiers mois de vie. J’espère qu’en grandissant tu seras envoyé dans les meilleures écoles, que tu choisiras les meilleurs et les plus confortables chemins professionnels, que tu ne subiras pas de blessures dans la vie, que tu prendras soin de ta santé et que tu respecteras le bien-être de ceux qui t’entourent.
As-tu d’autres questions ?
Merci (dit Hâtef).
– C’était bien ?
– Beaucoup (répond Hâtef).
Et là, il s’est mis à pleurer.
🍁
🍁

🍁
🍁
🍁Mon cœur est serré
دلم تنگ است
Mes moments de manque
دلم تنگ است برای دلتنگیهای روحت۰
دلم تنگ است برای دلتنگیهای دلِ شفافت۰
دلم تنگ است برای کودکیِ شش ساله که تو بودی۰
دلم تنگ است برای کودکیِ هشتساله که من بودم۰
دلم تنگ است برای دعوا کردنهایت۰
دلم تنگ است برای آشتی کردنهایم۰
دلم تنگ است برای خندههای شیرینت۰
دلم تنگ است برای زنگهای روزانهات۰
دلم تنگ است برای گفتوگوهای روزانه و شبانهات۰
دلم تنگ است برای درد و دلهای اندوهناکت۰
دلم تنگ است برای خستگیهایم۰
دلم تنگ است برای حرفهای راستینت۰
دلم تنگ است برای کلام هوشمندانهات
دلم تنگ است۰۰۰ و دلتنگم۰۰۰
در حریم تنهاییت از نزدیکان کسی نبود
جز سوزان، خواهرِ ماتمزدهات۰
افسوس۰۰۰ که با دلِ سوختهٔ سوزان چهها کردی۰
دلم تنگ است که از غفلت و بیمهریِ نزدیکانِ همخونت
چه حکایتها برایم گفتی و رفتی۰
نزدیکانِ گنهکاری که پیشتر به آنان گفته بودم
تو در سراشیبیِ سرنوشتسازی هستی
اما بیاعتنا به حرفهایم دربارهٔ تو
فقط گذر کردند و نه پندی ماند و نه اندرزی۰۰۰ هیچ۰۰۰ اما۰۰۰
دلم تنگ است۰۰۰ دلم تنگ است۰۰۰و میدانم که تو هرگز برنمیگردی۰
خواهرِ نازنینم، یادت همیشه با من است
و همچون خون در رگهایم جاریست۰۰۰
خواهرِ یکییکدانهٔ من، آرزوی نازنینم۰۰۰
مرا ببخش که در واپسین ماههای زندگیات
با وجود تمام تلاشهایم و هرآنچه در توان داشتم
نتوانستم برای دلِ شکستهات کاری کنم
تا شاید تو را به آرامشِ زندگی بازگردانم۰
خواهرِ سوگوار و ماتمزدهات
سوزان
😞🥲
پاریس — اول ژوئیهٔ ۲۰۲۳
Mon cœur est en manque…
Mon cœur est en manque de la nostalgie de ton âme.
Mon cœur est en manque de la nostalgie de ton cœur transparent.
Mon cœur est en manque de l’enfant de six ans que tu étais.
Mon cœur est en manque de l’enfant de huit ans que j’étais.
Mon cœur est en manque de tes disputes.
Mon cœur est en manque de mes réconciliations.
Mon cœur est en manque de tes doux éclats de rire.
Mon cœur est en manque de tes appels quotidiens.
Mon cœur est en manque de tes conversations du jour et de la nuit.
Mon cœur est en manque de tes confidences emplies de chagrin.
Mon cœur est en manque de mes propres fatigues.
Mon cœur est en manque de tes paroles sincères.
Mon cœur est en manque de tes mots pleins de sagesse.
Mon cœur est en manque… et je suis en manque…
Dans le sanctuaire de ta solitude, il n’y avait personne parmi tes proches,
si ce n’est Soozan, ta sœur endeuillée.
Hélas… que n’as-tu fait au cœur brûlé de Soozan…
Mon cœur est en manque, car tu m’as tant parlé
de l’indifférence et de l’ingratitude de tes proches de sang…
et puis tu es partie.
Ces proches coupables à qui j’avais pourtant dit, bien avant,
que tu descendais une pente décisive…
mais qui, indifférents à mes paroles te concernant,
sont simplement passés, sans laisser ni conseil, ni leçon… rien… et pourtant…
Mon cœur est en manque… mon cœur est en manque…
et je sais que tu ne reviendras jamais.
Ma chère sœur, ton souvenir est toujours avec moi,
et coule en moi comme le sang dans mes veines.
Ma sœur unique, ma précieuse Arézou…
Pardonne-moi : dans les derniers mois de ta vie,
malgré tous mes efforts et tout ce que j’avais en moi,
je n’ai pas pu faire quelque chose pour ton cœur brisé
qui aurait peut-être pu te ramener à la paix de vivre.
Ta sœur endeuillée,
Soozan
😞🥲
Paris , 1er juillet 2023
🍁
Passant – année 2025

Vous devez être connecté pour poster un commentaire.