Il était une fois 😌 یکی بود يکی نبود

🍁Khanoom Khanoomâ

خانم خانما

شيرين خانم كلبادى ( عكس سال ١٣٢٧)
و
سردار جليل كلبادى (عكس سال ۱۲۹۴)
Shirin Khanoom KOLBADI (photo en 1948)
Et
Sardar Jalil KOLBADI (photo en 1915)

يکی بو يکی نبود، خانم‌خانما کلبادی در سال ۱۹۰۸ میلادی در شهر ساریِ مازندران متولد شد. او دختر شیرین‌خانم و لطفعلی‌خان کلبادی، یکی از فرمانداران بانفوذ ارتش ــ مشهور به «سردار جلیل» / بود؛ شخصیتی که بخش بزرگی از ساری را اداره می‌کرد و دستور ساخت «عمارت کلبادی» را در دوران قاجار صادر کرد. امروزه این «عمارت کلبادی» به‌عنوان نمونه‌ای ارزشمند از آثار تاریخی و میراث فرهنگی، در قلب شهر ساری می‌درخشد و اکنون به موزهٔ باستان‌شناسی تبدیل شده و مورد بازدید علاقه‌مندان قرار می‌گیرد۰

Il était une fois , Khanoom Khanoomâ Kolbadi est née en 1908 dans la ville de Sâri, au Mazandaran. Elle était la fille de Shirin Khanoom et de Lotfali Khan Kolbadi, l’un des commandants influents de l’armée — connu sous le nom de « Sardar Jalil » / une personnalité qui administrait une grande partie de Sâri et qui avait ordonné la construction du « manoir Kolbadi » à l’époque qajare. Aujourd’hui, cet « manoir Kolbadi » brille comme un précieux exemple du patrimoine historique et culturel au cœur de la ville de Sâri. Il a été transformé en musée d’archéologie et accueille désormais les visiteurs et passionnés.

🍁Les entrants de Sardar Jalil

فرزندان سردار جليل

فرزندان شيرين خانم و سردار جليل كلبادى
Les enfants de
Shirin Khanoom et du Sardar Jalil KOLBADI

سردار جلیل در زمان حیاتش این «عمارت‌خانه» را میان فرزندانش تقسیم می‌کند: شکوه‌نظام، عزت‌الّا خان و خانم‌خانما کلبادی. دو روز پس از ازدواج «خانم‌خانما»، برادر بزرگش «شکوه‌نظام» در عنفوانِ جوانی از دنیا رفت… سال‌های سال در خانه‌مان دربارهٔ شکوه‌نظام می‌شنیدم و همیشه یادش در دل‌ها ماند۰

De son vivant, Sardar Jalil a réparti cette « demeure » entre ses enfants : Shokouh-Nezam, Ezzatollah Khan et Khanoom Khanoomâ Kolbadi. Deux jours après le mariage de « Khanoom Khanoomâ », son frère aîné, « Shokooh-Nezam », est décédé dans la fleur de l’âge… Pendant de longues années, j’entendais parler de Shokooh-Nezam chez nous, et son souvenir est toujours resté dans les cœurs.

🍁Le beau manoir

عمارتِ زيبا

عمارتِ زیبای پدریِ خانم‌خانما کلبادی
Le magnifique manoir paternel de Khanoom Khanoomâ KOLBADI

خانم‌خانمای بزرگوار، سهم خود را از این عمارتِ زیبای پدری به نوزادِ شکوه‌نظام، برادرزاده‌اش منوچهرخان، هدیه کرد۰ پس از درگذشت سردار جلیل نیز، میراث او مطابق قانون ایران بین دو فرزندش، خانم‌خانما و عزت‌الّا خان، تقسیم شد. از همه مهم‌تر آنکه، حتی با وجود موافقت ورثه، سهم‌الارثِ «شکوه‌نظام» برادری که از دست داده بودند / به فرزندان او واگذار شد۰

مامانِ نازنینم، خانم‌خانما، با وجود این همه بزرگواری از سوی خود و برادر دومش، عزت‌الّا خان، هرگز هیچ‌گونه نارضایتی از او ندیدم و نشنیدم. مسلمأ این بزرگواری در مورد عزت‌الّا خان نیز ستودنی است۰

مامان همیشه در خانه‌مان از برادرانش با نیکی یاد می‌کرد۰

Khanoom Khanoomâ , dans toute sa générosité, offrit sa part de ce magnifique manoir hérité de son père au nouveau-né « Shokooh-Nezam », son neveu Manoutchehr Khan. Après le décès de Sardar Jalil, son héritage fut également réparti, conformément à la loi iranienne, entre ses deux enfants, Khanoom Khanoomâ et Ezzatollah Khan.

Mais surtout, et même avec l’accord des héritiers, la part d’héritage de Shokouh-Nezam , leur frère disparu / fut entièrement transmise à ses enfants.

Ma chère maman, Khanoom Khanoomâ , malgré toute la générosité dont elle et son second frère, Ezzatollah Khan, avaient fait preuve, je ne l’ai jamais vue exprimer la moindre insatisfaction à son égard, ni entendu la moindre plainte. Il est évident que cette noblesse de caractère est également admirable chez Ezzatollah Khan.

À la maison, maman parlait toujours de ses frères avec bonté.

🍁La science médicale

علم پزشکی

خانم‌خانما کلبادی و کودکان درمان‌شده
Khanoom Khanoomâ KOLBADI et les enfants guéris

خانم‌خانما کلبادی علاقهٔ فراوانی به علم پزشکی داشت، اما به دلایل گوناگون نتوانست تحصیلات عالی خود را ادامه دهد و در سنین نوجوانی با پسرعمویش، علی‌اکبرخان کلبادی، ازدواج کرد. او صاحب فرزندان بسیاری شد و متأسفانه یکی از فرزندانش را در یک‌سالگی از دست داد۰

برای همهٔ ما، مادری مسئولیت‌پذیر، بسیار باهوش و دلسوز بود و به تحصیلات فرزندانش اهمیت فراوانی می‌داد۰

خانم‌خانما بانویی صادق، ساده و درخورِ احترام جامعه بود. او علاقهٔ خود به علم پزشکی را با طبّ سنتی و گیاهی دنبال می‌کرد و همچنان خیر و خیرخواه بود. کودکان بیمارِ ۱ تا ۱۴ سالهٔ دهات مازندران را به خانهٔ خود می‌آورد، با هزینه و طب سنتی درمانشان می‌کرد و با مراقبت‌های اولیه، آنان را سالم و سلامت به خانواده‌شان بازمی‌گرداند۰

مریم، نوهٔ بزرگِ خانم‌خانما، گاه برایم داستان‌هایی از او تعریف می‌کند. او یک‌بار به من گفت : «خدا می‌داند اگر او امروز دوباره متولد می‌شد، می‌توانست یکی از زنانی باشد که نامش به اندازهٔ «ماری کوری» در جهان شناخته شود. «خانم‌خانما باید یک قرن دیرتر به دنیا می‌آمد» ۰

Khanoom Khanoomâ Kolbadi avait une grande passion pour la médecine, mais, pour diverses raisons, elle ne put poursuivre des études supérieures et, à l’adolescence, épousa son cousin, Ali-Akbar Khan Kolbadi. Elle eut de nombreux enfants et, malheureusement, perdit l’un d’eux alors qu’il n’avait qu’un an.

Pour nous tous, elle fut une mère responsable, très intelligente et bienveillante, qui attachait une immense importance à l’éducation de ses enfants.

Khanoom Khanoomâ était une femme honnête, simple et respectée dans la société. Elle nourrissait toujours son intérêt pour la médecine, qu’elle cultiva à travers la médecine traditionnelle et les plantes médicinales, et resta une personne charitable et dévouée. Elle accueillait chez elle des enfants malades âgés de 1 à 14 ans venant des villages du Mazandaran, les soignait à ses frais et selon la médecine traditionnelle, puis les rendait à leurs familles en bonne santé.

Maryam, la petite-fille aînée de Khanoom Khanoomâ , me raconte parfois des histoires à son sujet. Un jour, elle m’a dit : « Dieu seul sait que si elle renaissait aujourd’hui, elle pourrait devenir l’une de ces femmes dont le nom serait connu dans le monde entier, autant que celui de Marie Curie. » «Khanoom Khanoomâ aurait dû naître un siècle plus tard».

🍁Des années ont passé

سالها گذشت

آخرين فرزندان خانم خانما کلبادی سوزان و آرزو
Les derniers enfants de
Khanoom Khanoomâ KOLBADI
Soozan et Arézou

سال‌های سال گذشت؛ خانم‌خانما غمِ از دست دادنِ برادرِ جوانش و نیز فرزند نوزادش را پشت سر گذاشت… اما صدمهٔ دیگری که در زندگی بر او وارد شد، خیانت و دروغی بود از سوی یکی از دوستانِ دوران کودکی‌اش؛ خیانتی که به ازدواج ناموفق یکی از دخترانش، سیمین کلبادی، انجامید. ثمرهٔ آن ازدواج، ما دو نفر ــ من (سوزان) و آرزو ــ بودیم؛ کودکانی که خانم‌خانما از همان بدو تولد زیر بال‌وپر گرفت و به فرزندی پذیرفت۰

او هرگز من و آرزو را نوهٔ خود نمی‌دانست، بلکه فرزندِ خویش می‌شمرد؛ و در حقیقت، خانم‌خانما صاحب هفت فرزند بود۰۰۰

اما دریغ و صد دریغ که دیگر فرزندانِ مامان و حتی برخی از نوه‌هایش نمی‌خواهند بپذیرند که من و آرزو فرزندانِ خانم‌خانما کلبادی هستیم. هر بار که آن‌ها دربارهٔ مامانِ عزیزم سخن منفی می‌گویند، روحم آزرده می‌شود و آن اندوه همچون سرمای زمستان تا عمق استخوان‌هایم نفوذ می‌کند۰

De longues années passèrent ; Khanoom Khanoomâ surmonta la douleur de la perte de son jeune frère et aussi celle de son nourrisson… Mais une autre blessure pesa sur sa vie : la trahison et le mensonge d’une amie d’enfance, trahison qui conduisit à l’échec du mariage de l’une de ses filles, Simin Kolbadi. De ce mariage naquirent nous deux / moi (Soozan) et Arézou / des enfants que Khanoom Khanoomâ prit sous son aile dès notre naissance et qu’elle adopta comme les siens.

Elle ne nous considérait jamais, Arézou et moi, comme ses petites-filles, mais comme ses propres enfants ; et, en vérité, Khanoum Khanoomâ était mère de sept enfants…

Hélas, mille fois hélas, les autres enfants de maman, et même certains de ses petits-enfants, refusent d’admettre qu’Arézou et moi sommes les enfants de Khanoum Khanoomâ Kolbadi. Chaque fois qu’ils parlent négativement de ma chère maman, mon âme en est meurtrie, et cette peine pénètre en moi comme un froid d’hiver qui va jusqu’à me glacer les os.

🍁Les œuvres de charité de Khanoom Khanoomâ

نيکو کاريهای خانم خانما

خانم خانمای خَيّر که من هنوز نيکيها يش را به ياد دارم
La généreuse Khanoom Khanoomâ , dont je me souviens encore des bienfaits

خانم‌خانما با وجود صدمه‌هایی که در زندگی بر او وارد شده بود، همیشه خیر بود و همچنان به نیکوکاری‌هایش ادامه می‌داد. بسیاری از مطالب را دربارهٔ او از بزرگ‌ترها و قدیمی‌های نزدیک شنیده بودم و برایم تعریف کرده بودند، اما خودِ من نیز شخصاً شاهد بزرگواری‌های دیگری از مامانِ نازنینم بودم… او به من آموخت که همیشه در زندگی دهنده باشم، نه گیرنده۰

Malgré les épreuves et les blessures que la vie lui avait infligées, Khanoom Khanoomâ est toujours restée bienveillante et a continué ses actions de générosité. J’avais entendu beaucoup de choses à son sujet de la part des anciens et des aînés proches, qui me l’avaient raconté, mais moi-même aussi j’ai personnellement été témoin d’autres nobles gestes de ma chère maman… Elle m’a appris à être toujours donneuse dans la vie, et non receveuse.

🍁Soudi

سودی

سودی
Soudi

صغرا ل‍ِمراسکی اهل لِمراسک از توابع کُلباد در استان مازندران است۰ صغرا متاسفانه در ۲ سالگی مادر عزیزش را از دست داد،

با رفتن مادر پدر مسئولیتش سنگین‌تر شد. او همواره نگران دختر کوچکش بود زیرا می‌خواست با عشق جای مادر را برایش پر کند که متأسفانه عمرش کوتاه بود و پدرش برای همیشه رفت در حالی‌که صغرا تنها ۶ سال داشت۰۰۰

بزرگ‌ترها برایم تعریف کرده بودند که یکی از کارهای زیبای مامان این بود که صغری را در ۹ سالگی به خانهٔ خود در ساری آورد تا با یکسال تفاوت سنی بيشتر، هم بازی دختر بزرگش وسيمه شود؛ و از آن زمان، جزو خانوادهٔ خانم‌خانما کلبادی شد و همهٔ اعضای خانواده به او عشق می‌ورزیدند۰

از ان‌جایی که خاله جون «وسيمه» علاقهٔ زیادی به شاهنامه فردوسی داشت و سودی را نیز همانند يک خواهر دوست می‌داشت، نام او را سودابه گذاشت. از آن پس در خانواده همه او را «سودی» صدا می‌زدند و او بعدها به زنی بسیار زیبا تبدیل شد و در سن نوجوانی با آقای حشمتی ازدواج کرد۰

تمام دختران خانم‌خانما، سودی را مانند خواهر خود می‌دانستند، بسیار دوستش داشتند و برای او احترام فراوانی قائل بودند۰

آخرین باری که در ساری سودی را دیدم، مانند همیشه مامانی، دوست‌داشتنی و قدردان خانوادهٔ کلبادی بود و این قدردانی و وفاداری برایم بسيار ارزشمند است۰

Soghra Lemsaski est originaire de Lemrasak, un village dépendant de Kolbad, dans la province du Mazandaran. Malheureusement, Soghra a perdu sa chère mère à l’âge de deux ans.

Avec la disparition de son épouse, la responsabilité de son père devint plus lourde. Il était constamment inquiet pour sa fiette, car il voulait combler l’absence de la mère avec tout son amour. Mais hélas, sa vie fut courte : il s’éteignit à son tour alors que Soghra n’avait que six ans…

Les anciens m’avaient raconté l’une des belles actions de maman : lorsqu’elle apprit que Soghra avait neuf ans, elle la fit venir dans sa maison à Sâri pour qu’elle devienne la compagne de jeu de sa fille aînée, Vasimeh qui avait seulement un an de moins qu’elle.

À partir de ce moment-là, Soghra devint un membre à part entière de la famille Khanoom Khanoomâ Kolbadi, et tous ses membres l’aimaient profondément.

Comme (Khalé Joun) ma tante Vassimeh avait une grande passion pour le Shahnameh de Ferdowsi et qu’elle aimait Soghra comme une véritable sœur, elle lui donna le prénom de Soudabeh. Depuis, toute la famille l’appelait «Soudi».

Plus tard, elle devint une très belle jeune femme et, à l’adolescence, elle épousa Monsieur Heshmati.

Toutes les filles de Khanoom Khanoomâ considéraient Soudi comme leur propre sœur, l’aimaient énormément et lui portaient un grand respect.

La dernière fois que j’ai vu Soudi à Sâri, elle était, comme toujours, douce, affectueuse et reconnaissante envers la famille Kolbadi.

Cette gratitude et cette fidélité avaient, pour moi, une valeur inestimable.

🍁Notre invitée, une adolescente

مهمان ما، دختر نوجوان

خانم خانمای خيرخواه
Khanoom Khanoomâ, la bienveillante

روزی دیدم که دختر نوجوانی برای ویزیت پزشکان و معالجه، همراه با پدرش از ساری به خانهٔ ما در تهران، خیابان مزین‌الدوله، آمده‌اند. نخستین بار بود که این دختر نوجوان را می‌دیدم. مامان یک اتاق بزرگ در طبقهٔ بالا در اختیارشان گذاشته بود. بعدها فهمیدم که حتی مامان (خانم‌خانما) هم آن‌ها را نمی‌شناخته و تنها به سفارش یکی از نزدیکانش در ساری به آن‌ها کمک کرده و برایشان در مزین‌الدوله جا و مکانی فراهم کرده بود. خلاصه، این رفت‌وآمدهای دختر و پدر برای ویزیت و درمان، چندین بار در خانهٔ ما تکرار شد

Un jour, j’ai vu qu’une jeune adolescente était venue de Sâri à Téhéran, rue Mozayyen-Od-Doleh, chez nous, accompagnée de son père, pour des visites médicales et des soins. C’était la première fois que je voyais cette jeune fille. Maman leur avait mis à disposition une grande chambre à l’étage. J’ai appris plus tard que même maman (Khanoom Khanoomâ) ne les connaissait pas et qu’elle les avait aidés uniquement sur la recommandation de l’un de ses proches à Sâri, en leur offrant un logement à Mozayyen-Od-Doleh. En somme, ces allées et venues du père et de la fille à Téhéran pour leurs consultations et traitements se sont répétées plusieurs fois chez nous.

🍁La fille du Kadkhoda

دخترِ کدخدا

خانم خانمای خيرخواه
Khanoom Khanoomâ, la bienveillante

زمانی را به یاد دارم که دخترِ جوانِ کدخدا از یکی از دهکده‌های ساری، «ماهفروجک»، به خانهٔ ما در تهران آمد. اتاقی در اختیارش گذاشته بودیم تا بتواند در تهران به تدریس آرایشگری مشغول شود، و او یکی‌دو سال در خانهٔ ما سکونت داشت. گاهی اوقات هنوز از او خبر دارم۰

Je me souviens d’une époque où la jeune fille du Kadkhoda (chef de village), originaire de l’un des villages de Sâri, « Mahfroujack », est venue chez nous à Téhéran. Nous lui avions attribué une chambre afin qu’elle puisse enseigner la coiffure à Téhéran, et elle a vécu chez nous pendant un an ou deux. De temps en temps, j’ai encore de ses nouvelles.

🍁La jeune fille étudiante

دخترِ جوانِ دانشجو

خانم خانمای خيرخواه
Khanoom Khanoomâ, la bienveillante

زمانِ دیگری را به یاد دارم که دخترِ یکی از نزدیکانمان از ساری برای رفتن به دانشگاهِ تهران، یکی‌دو سالی در خانهٔ ما در خیابانِ مزین‌الدوله سکونت کرد …من و آرزو با این دانشجوی جوانِ قدیمی مرتب در تماس هستیم، چون خاطرات خوبی از او به یاد داريم۰

Je me souviens d’une autre époque où la fille de l’un de nos proches, venue de Sâri pour poursuivre ses études à l’université de Téhéran, a vécu pendant un an ou deux dans notre maison de la rue Mozayyen-Od-Doleh…Arézou et moi sommes régulièrement en contact avec cette ancienne jeune étudiante, car nous gardons de bons souvenirs d’elle.

🍁AghaJoun

آقاجون

تکيه گاه مامان
Le soutien de maman

علی اکبر خان کلبادی(آقاجون) اعضای برجسته خانواده کلبادی بوده و در کنار خانم‌خانما نقش مهمی در مدیریت خانواده و زمین‌ها داشته است۰

بين سنين چهارده تا هجده سالگی بودم که‌ شاهد غم ها و سختيهای مامان نازنينم شدم… آقاجونی وجود نداشت که هر هفته ثمرهٔ ثروت خانم خانما را به وی تحويل دهد، آقاجون تنها تکيه گاه مامان بود….سالها چنين گذشت تا اينکه مامان «من و آرزو» را برای ادامهٔ تحصيل روانهٔ فرانسه کرد۰

Ali Akbar Khan Kolbadi (Aghajoon) était un membre éminent de la famille Kolbadi et, aux côtés de Khanoom Khanoomâ , il a joué un rôle important dans la gestion de la famille et des terres.

J’avais entre quatorze et dix-huit ans lorsque j’ai été témoin des peines et des épreuves de ma maman bien-aimée…

Il n’y avait plus d’« Aghajouni » pour lui remettre chaque semaine le fruit de la fortune de Khanoom Khanoomâ ; Aghajoun était le seul soutien de maman…Les années ont ainsi passé, jusqu’au jour où maman nous a envoyées, Arézou et moi, en France pour poursuivre nos études.

🍁Nous sommes les dernières enfants

ما آخرين فرزندان

سوزان و آرزو، آخرین فرزندانِ خانم‌خانما
Soozan et Arézou , les dernières enfants de Khanoom Khanoomâ

نوامبر ۱۹۷۹، مامان عزیزمان من و آرزو را با اطمینان کامل برای ادامهٔ تحصیل روانهٔ فرانسه کرد. امکانات و آسایش ما را از راه دور فراهم نمود و در شهر پاریس، عروس شهرها، مستقر شدیم. مرتب به ما تلفن می‌کرد و نامه‌های زیاد و امیدوارکننده‌ای از او دریافت می‌کردیم. اواسط سال ۱۹۸۰ بود که مامان محبوب ما سفری به پاریس آمد تا ما را ببیند و یک ماه در کنارمان بود… چه روزهای خوبی را گذراندیم، یادش بخیر! چه برنامه‌های قشنگی برای‌مان داشت… چه سخت است که این برنامه‌های زیبا فقط رویاهای انجام‌نشده باقی مانده باشند۰

En novembre 1979, notre chère maman nous envoya, Arézou et moi, en France pour poursuivre nos études, en ayant une confiance totale en nous. Elle s’occupa de nous à distance, nous assurant confort et commodités, et nous nous installâmes dans la ville de Paris, la plus belle des villes. Elle nous téléphonait régulièrement et nous recevions de nombreuses lettres pleines d’espoir de sa part.

Au milieu de l’année 1980, notre maman bien-aimée fit un voyage à Paris pour nous voir et passa un mois à nos côtés… Quels beaux jours nous avons vécus, que son souvenir soit béni ! Quels jolis projets elle avait pour nous… Comme il est dur de réaliser que tous ces beaux projets ne sont restés que des rêves inachevés.

🍁Le don confié par Dieu

امانتِ خد

مهردخت، دوستِ خوبِ من و محبوبِ مامانِ قشنگم
Mehrdokht, ma bonne amie et la préférée de ma belle maman

سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۱، مامان عزیزم در خانهٔ «مزين‌الدوله» در تهران بسیار تنها مانده بود. مهردخت، یکی از هم‌کلاسی‌های خوب دوران کودکی‌ام در مدرسه / محبوبِ مامان و هنوز هم رفیق دوست‌داشتنی من / آن زمان‌ها زیاد به دیدن مامان عزیزم می‌رفت۰ با او دردِ دل می‌کرد، از تنهایی بیرونش می‌آورد و هنوز هم از شیرینی‌هایی که مامان می‌پخت با محبت یاد می‌کند۰۰۰

مامان به او گفته بود: «خداوند سوزان و آرزو را به من امانت داده و همچنین به من مأموریت سپرده است : من، خانم‌خانما کلبادی، وظیفهٔ خود می‌دانم که این دو فرزند آخرم را به موفقیت برسانم.»

به خواست خداوند و با حمایت روح مامان که در این سال‌ها به فرشتهٔ ما تبدیل شده، من و آرزو تا امروز به موفقیت رسیده‌ایم۰

Entre les années 1980 et 1981, ma chère maman était restée très seule dans la maison de « Mozayyen-Od-Dowleh» à Téhéran. Mehrdokht, l’une de mes bonnes camarades d’enfance à l’école – très appréciée de maman et toujours une amie chère pour moi aujourd’hui / allait souvent la voir à cette époque. Elle l’écoutait se confier, la sortait de sa solitude, et se souvient encore avec affection des gateaux que maman préparait…

Maman lui avait dit :

« Dieu m’a confié Soozan et Arézou comme un dépôt précieux, et Il m’a aussi donné une mission : moi, Khanoom Khanoomâ Kolbadi, je me considère responsable de mener mes deux derniers enfants vers la réussite. »

Par la volonté de Dieu, et grâce au soutien de l’esprit de maman, qui au fil des années est devenue notre ange, Arézou et moi avons, jusqu’à aujourd’hui, atteint la réussite.

🍁Les abandonnées

رهاشدگان

در اوج جوانی مان ، «خانم‌خانما» را از دست دادیم و رها شدیم
Dans la fleur de notre jeunesse, nous avons perdu « Khanoom Khanoomâ » et nous avons été laissés à l’abandon.

پس از دو سال ماندن در خارج از ایران، در اوج جوانی‌مان، در ۲۲ ژوییهٔ ۱۹۸۱، مامان عزیزمان «خانم‌خانما کلبادی» به‌طور ناگهانی ما را ترک کرد؛ سوزان و آرزو ماندند… رهاشدگانِ پاریس۰

مامان رفت، اما نامه‌هایش باقی ماندند. پس از این همه سال با جرأت آن‌ها را مرور کردم؛ هر بار مرا شدیداً به یاد گذشته می‌انداخت و در پایان هر نامه همیشه می‌نوشت: «آی آدم‌ها»…

کجا بودند آن آشنایانِ غریبه و دوست‌نمایی که گردِ خانم‌خانما می‌چرخیدند و ظاهراً خود را نزدیک می‌دانستند؟

کسانی که حتی «خانم‌خانما» بودن را از «مامان عزیزم» تقلید می‌کردند، اما هرگز نیکی و خیرخواهی را از او نیاموختند…

و چرا پس از آن، در تمام این سال‌ها، هیچ خبری از آن آشنایانِ غریبهٔ دوست‌نما نشد؟ حتی یک نامهٔ تسلیت هم به دستمان نرسید۰۰۰

غريبه های آشنا که همیشه بر سر سفرهٔ خانم‌خانما بودند / و اینجاست که باید گفت: «و سپس هیچ بود۰۰۰»۰

Après deux ans passés hors d’Iran, au sommet de notre jeunesse, le 22 juillet 1981, notre chère maman, Khanoom Khanoomâ Kolbadi, nous a quittées soudainement ;

Soozan et Arézou sont restées…les abandonnées de Paris.

Maman est partie, mais ses lettres sont restées. Après toutes ces années, j’ai eu le courage de les relire : elles me replongeaient intensément dans le passé, et à la fin de chacune, elle écrivait toujours : « Ô les humains».

Où étaient donc ces familiers étrangers, ces faux amis qui tournaient autour de Khanoom Khanoomâ et prétendaient être proches d’elle ?

Ceux qui allaient jusqu’à imiter l’appellation « Khanoom Khanoomâ», que nous réservions à notre maman chérie, mais qui n’ont jamais appris d’elle la bonté ni la bienveillance…

Et pourquoi, depuis ce jour jusqu’à aujourd’hui, aucune nouvelle de ces familiers étrangers qui se disaient proches ?

Pas même une lettre de condoléances n’est arrivée jusqu’à nous…

Ces étrangers familiers qui s’asseyaient toujours à la table de Khanoom Khanoomâ…

Et c’est là qu’il faut dire :

« Et ensuite, il n’y eut plus rien… »

🍁Inconditionnel

بی قيد و شرط

خانم‌خانما کسی بود که خیرش را بی‌قید و شرط به همه می‌رساند و از هیچ‌کس انتظاری نداشت
Khanoom Khanoomâ était quelqu’un dont la bonté se répandait inconditionnellement autour d’elle, sans attendre quoi que ce soit de personne

آن‌کسی خوب و خیرخواه است که نه‌تنها برای فرزندانش، بلکه برای دیگر اعضای خانواده، دوستان، آشنایان و حتی غریبه‌ها نیز خیر و مهربانی داشته باشد. این‌ها را از نصیحت‌های مامان عزیزم، خانم‌خانمای بزرگ آموخته‌ام و همچنین از کتاب‌ها و تجربه‌های زندگی یاد گرفته‌ام. افسوس که به این نتیجه رسیده‌ام که حتی نزدیک‌ترین بستگان خانم‌خانما کوچک‌ترین بزرگواری او را در طبيعتشان ندارند؛ وگرنه ما سال‌ها پس از رفتن مامان عزیزم در پاریس رها نمی‌شدیم۰

داشتم فکر می‌کردم که این بستگانِ نزدیک، حتی مانند آن غریبه‌های دوست‌نما نیز از او «خانم‌خانما بودن» را تقلید نکردند؛ تا حداقل ما، «سوزان و آرزو»، دو جوانِ رهاشده پس از رفتنِ مامان، به زندگی امیدوار می‌شدیم و دنیا را طورِ دیگری می‌دیدیم۰

Une personne véritablement bonne et bienveillante est celle qui ne réserve pas sa bonté uniquement à ses enfants, mais l’étend aussi aux autres membres de la famille, aux amis, aux connaissances et même aux inconnus. C’est ce que j’ai appris des conseils de ma chère maman, la Grande Khanoom Khanoomâ , ainsi que des livres et des expériences de la vie. Hélas, j’en suis arrivée à la conclusion que même les proches les plus intimes de Khanoom Khanoomâ ne portent pas en eux la moindre parcelle de sa grandeur d’âme ; autrement, nous n’aurions pas été abandonnées à Paris pendant des années après le départ de notre maman adorée.

Je réfléchissais au fait que ces proches n’ont même pas su imiter chez elle ce “savoir-être de Khanoom Khanoomâ ”, pas plus que ces étrangers aux allures d’amis ; au moins, nous / Soozan et Arézou / deux jeunes laissées seules après le départ de maman, aurions pu garder espoir en la vie et voir le monde autrement.

🍁La vie continue

زندگی ادامه دارد

تنها
Seules

روزها و ماه‌ها از رفتنِ مامان گذشت و ما، در پاریس، تنها و آواره مانده بودیم. از راهِ دور، نزدیکانم خبرهایی به گوشمان می‌رساندند که همچون آتشی سوزان در قلبم فرو می‌رفت:«چه افسوس! آن مادرِ دلسوز و مهربان جز خیانت ندید؛ خیانتی از فرزندی که برای دیدارِ آخر به بیمارستان نرفت… می‌گفتند: چه کسی پس از مرگِ مادر جامهٔ سرخ می‌پوشد؟ این ادعای رفتن به بیمارستان چیزی جز دروغ نیست… لیک آن‌که نرفت، خواهانِ ثروت اوست؛ چرا که ارث و میراث، به جان، شیرین است.»

سوختم چون آتشی سوزان؛ همچون نامِ خود. ساختم، اما چون خودساختگی را دیدم، آن را درسِ عبرت خویش کردم۰

آرزویی بود و هزاران آرزو۰۰۰ هیچ‌یک برآورده نشد؛ آرزوها بر آرزو افزوده شد و دلی شکسته بر جای ماند.

سخن‌های پوچ را شنیدم، و این زخم‌ها از یاد نرفت؛ آن گفتارهای تلخ هرگز از گوشم بیرون نخواهد شد۰

Des jours et des mois se sont écoulés depuis le départ de maman, et nous étions restés à Paris, seuls et errants. De loin, des proches nous faisaient parvenir des paroles qui me transperçaient le cœur comme un feu brûlant :

« Quel regret ! Cette mère attentionnée et bienveillante n’a connu que la trahison ; la trahison d’un enfant qui n’est pas allé à l’hôpital pour le dernier adieu… On disait : qui donc porte des vêtements rouges après la mort de sa mère ? Cette prétendue visite à l’hôpital n’est rien d’autre qu’un mensonge… Car celui qui n’y est pas allé convoite sa richesse ; l’héritage et les biens sont doux au cœur. »

Je me suis consumée comme un feu ardent, à l’image de mon propre nom. J’ai construit, mais lorsque j’ai vu cette construction artificielle, j’en ai fait une leçon pour moi-même.

Il y avait un souhait et mille autres encore… aucun ne s’est réalisé ; les désirs se sont empilés les uns sur les autres, et il n’est resté qu’un cœur brisé.

J’ai entendu des paroles vaines, et ces blessures ne se sont pas effacées de ma mémoire ; ces propos amers ne quitteront jamais mes oreilles.

🍁Nous aussi avons un Dieu

ما هم خدايی داريم

ما هم خدايی داريم
Nous aussi, nous avons un Dieu

آرزو همیشه با صدایی آرام و مطمئن می‌گفت: «ما هم خدایی داریم.»

زمانی که از نزدیکان و دیگران آزرده می‌شد، همین جمله کوتاه پناه دلش بود.

باور به خدا یعنی تنها نیستیم؛ یعنی در سخت‌ترین لحظه‌ها کسی هست که می‌بیند، می‌شنود و عدالت را فراموش نمی‌کند.

ایمان نوری است که دل را آرام می‌کند و انسان را تنها نمی‌گذارد.

…و پس از آسمانی شدن آرزو، من روز به روز آزرده‌تر می‌شوم و امروز، شانزدهم دسامبر ۲۰۲۵، دل‌شکسته‌تر و رنج‌دیده‌تر از روز قبل هستم و باید بگویم: «من هم خدایی دارم.

Arézou disait toujours d’une voix calme et assurée : « Nous avons aussi un Dieu. »

Lorsque les proches ou les autres la blessaient, cette courte phrase était le refuge de son cœur.

Croire en Dieu signifie que nous ne sommes pas seuls ; cela veut dire que, dans les moments les plus difficiles, quelqu’un voit, entend et n’oublie pas la justice.

La foi est une lumière qui apaise le cœur et ne laisse jamais l’homme seul.

…Et après le départ au ciel d’Arézou, je deviens jour après jour plus attristé, et aujourd’hui, le 16 décembre 2025, mon cœur est plus brisé et plus meurtri qu’hier, et je dois dire : « Moi aussi, j’ai un Dieu. »

🍁Les confidences comprises

دردِ دل‌های درک شده

نامه هايش
Ses lettres

هر آنچه را که مامانِ عزیزم بر دل داشت، به من واگذار کرد. با گذشت زمان، به بسیاری از دردِ دل‌های او پی برده‌ام و امروز برایم بسیاری از چیزها ثابت شده است۰

Tout ce que ma chère maman portait dans son cœur, elle me l’a confié. Avec le temps, j’ai compris nombre de ses confidences et aujourd’hui, beaucoup de choses me sont devenues évidentes.

🍁Messagers célestes

فرستنده های آسمانی

فرستنده های آسمانی
Messagers célestes

تمام اوقات خوبی که در کنار مامان گذراندم، تربیت، تحصیلات و توصیه‌هایی که به من داد، همه ثروت و دانش فعلی من هستند و زیباترین هدیه‌ای است که از مامان برایم باقی مانده است. او اکنون در آسمان شاهد موفقیت من است و این فرستنده‌های آسمانی، از طرف مامان، پیام‌های الهی، تبریک و موفقیت برایم می‌آورند۰

Tous les bons moments passés aux côtés de maman, son éducation, ses enseignements et ses conseils représentent toute ma richesse et mon savoir actuels, et constituent le plus beau cadeau que maman m’ait laissé. Elle est maintenant dans le ciel et témoigne de mes succès, et ces messagers célestes, envoyés par maman, m’apportent des messages divins, des félicitations et la réussite.

🍁Le message d’Arézou

پيغام آرزو

پیامی از آن‌سویِ آرزو
Un message venu de l’au-delà d’Arézou

آرزو هیچ‌وقت دوست نداشت که مردم غم و غصه‌شان را پخش کنند و مدام دیگران را در اندوه خود شریک کنند…

🌿پيامی از آن ‌سویِ آرزو :🌿

«سوزان، خواهر مهربانم، بدان که من اینجا حالِ بهتری دارم؛ من از بدنم جدا شده‌ام، بدون رنج، آزاد، رها و در آرامشم.

می‌دانم که بعد از دو سال و نیم، هنوز با غم و اندوه زیادی به یادم می‌افتی؛ همیشه نگران و غمگینی. من از آن بالا شاهد بودم که در این مدت، هم‌خون‌هایمان چقدر تو را اذیت کردند و تنها گذاشتند۰

و می‌دانم که دوست خوبم لورن از همان روز اول کنارت بوده، از تو مراقبت کرده؛ همین‌طور بقيهٔ دوستانم لی‌لی، نازیا، صوفی و خیلی‌های دیگر که در نبود من هوایت را داشتند، و همچنین بچه‌های خاله‌جون…

احساسات تو طبیعی است، اما جایی باید به آن پایان بدهی؛ روی خوشی‌های زندگی‌ات تمرکز کن؛ به سفرهایی برو که من نرفتم؛ خوشی‌هایی را تجربه کن که من نتوانستم. این‌ها مرا خوشحال می‌کند…

و این را بدان، هر وقت مرا صدا می‌کنی، من صدایت را می‌شنوم.»

Arézou n’a jamais aimé que les gens étalent leur chagrin et leur tristesse, ni qu’ils associent constamment les autres à leur propre douleur…

🌿Un message venu de l’au-delà d’Arézou🌿 :

« Soozan, ma sœur bienveillante, sache qu’ici je vais mieux ; je me suis séparée de mon corps, sans souffrance, libre, détachée et en paix.

Je sais qu’après deux ans et demi, tu penses encore à moi avec beaucoup de tristesse et de peine ; tu es toujours inquiète et triste. D’en haut, j’ai été témoin de combien, durant cette période, nos proches de sang t’ont fait du mal et t’ont laissée seule.

Et je sais que ma bonne amie Laurène a été à tes côtés dès le premier jour et a pris soin de toi ; ainsi que le reste de mes amis, Lili, Nazia, Soufie et beaucoup d’autres, qui ont veillé sur toi en mon absence, ainsi que les enfants de Khaléjoun.

Tes émotions sont naturelles, mais il faut, à un moment donné, y mettre un terme ; concentre-toi sur les joies de ta vie ; fais les voyages que je n’ai pas faits ; vis les bonheurs que je n’ai pas pu vivre. Cela me rend heureux(se)…

Et sache ceci : chaque fois que tu m’appelles, j’entends ta voix. »

🍁Ma réponse à Arézou

جواب من به آرزو

تافته های جدا بافته
Les tissées différentes des autres

آرزو، خواهر نازنینم،

گفتنِ این حرف‌ها خیلی آسان است، اما من تمام تلاشم را می‌کنم.

تو با دلی شکسته از این دنیا رفتی و پس از رفتنت، خشمی در درونم شعله‌ور شد؛ خشمی که باعث شد بدخواهِ آدم‌هایی شوم که فقط ظاهرِ انسان دارند.

از این‌که تو مرا امینِ خودت کردی، به من حسادت می‌کنند.

من همچنان به تراپی‌های مختلف ادامه می‌دهم.

پیش از آن‌که پیام تو را دریافت کنم، در مارس ۲۰۲۵ سفری به آمریکا داشتم. دو هفته در لس‌آنجلس بودم؛ پیش صوفی و در کنار دوستان خوبِ دیگر تو، لیلی، و همچنین دوستان قدیمی و چندین‌سالهٔ خودم، مهردخت و هما… دیدنِ همهٔ آن‌ها برایم نوعی درمان بود.

بعد از آن، برای سه هفته به واشینگتن رفتم؛ لحظه های طلايی پیش بچه‌های خاله‌جون و هم‌خون‌هایم، همان‌هایی که بعد از رفتن تو مراقبم بودند. در واشینگتن، سه هفته در خانهٔ رؤیا بودم و واقعاً احساس آرامش داشتم.

مریم خیلی به من رسید و مراقب بود حرف‌هایی نزد که دلِ غمگینم را تیره‌تر کند. به مریم خیلی نزدیک شدم؛ او واقعاً مرا درک می‌کند.

سعید هم مثل همیشه آرام بود و با حرف‌های آرام‌کننده‌اش کنارم ایستاد.

فقط مینا را کمتر از بقیه دیدم، چون درگیرِ مسائل خودش بود.

Arézou , ma sœur bien-aimée,

Dire ces mots est très facile, mais je fais de mon mieux.

Tu as quitté ce monde le cœur brisé, et après ton départ, une colère s’est embrasée en moi ; une colère qui m’a rendue hostile à des personnes qui n’ont d’humain que l’apparence.

Ils me jalousent parce que tu m’as choisie comme ta confidente.

Je poursuis toujours différentes thérapies.

Avant de recevoir ton message, j’ai fait un voyage aux États-Unis en mars 2025. J’ai passé deux semaines à Los Angeles ; chez Sophie et aux côtés de tes autres bons amis, Lily, ainsi que de mes amis de longue date, Mehrdokht et Homa… Les revoir tous a été pour moi une forme de thérapie.

Ensuite, je suis allée à Washington pour trois semaines, chez les enfants de Khâlé Joun les membres de ma famille, ceux-là mêmes qui ont pris soin de moi après ton départ. À Washington, j’ai passé trois semaines chez Roya et je me suis vraiment sentie apaisée.

Maryam s’est beaucoup occupée de moi et faisait attention à ne pas dire des paroles qui assombriraient davantage mon cœur endeuillé. Je me suis beaucoup rapprochée de Maryam ; elle me comprend réellement.

Saïd, lui aussi, était comme toujours calme et s’est tenu à mes côtés avec ses paroles apaisantes.

Je n’ai vu Mina que moins souvent que les autres, car elle était prise par ses propres préoccupations.

🍁Paris

پاريس

پاريس هميشه پاريس خواهد بود
Paris sera toujours Paris

در پاریس، تنها ماندن و زندگی کردن آسان نبود و پس از رفتنِ مامانِ عزیزم، خانم‌خانمای بزرگ، تقریباً سال‌ها طول کشید تا روح و توانِ خود را باز یابم…

با وجود تمام سختی‌هایی که در این شهر پشت سر گذاشتم و با اینکه به تنهایی روی پای خودم ایستادم، پاریس برایم زیباترینِ شهرها خواهد ماند و پاریس همیشه پاریس خواهد بود۰

À Paris, rester seule et y vivre n’a pas été facile et, après le départ de ma chère maman, ma grande « Khanoom Khanoomâ, il m’a fallu presque des années pour retrouver mon âme et ma force intérieure…

Malgré toutes les épreuves que j’ai traversées dans cette ville, et même si je me suis tenue debout seule, Paris restera pour moi la plus belle des villes, et Paris sera toujours Paris.

🍁Voyage de l’âme :

Maman et Arézou

سفر روح : مامان و آرزو

مامان‌ و آرزو
Maman et Arézou

روح، مسافری‌ست که به‌دنبال بازگشت به خودش است،

نه رسیدن به جایی بیرون از خویش۰

در هر تجربه، چیزی از خودش را دوباره پیدا می‌کند۰

در درد، در عشق، و در سکوت۰

سفرِ روح، رفتن از ظاهر به درون است،

از شلوغی به آرامش،

از دانستن به فهمیدنِ با دل۰

حالا آرزو به مامان رسیده است۰

هر دو از دیدن هم خوشحال‌اند،

بی‌حرف، بی‌دلتنگی، بی‌رنج۰

کنار هم آرام گرفته‌اند،

در جایی که جدایی معنا ندارد

و دل‌ها به آرامش می‌رسند۰